خلاصه داستان قسمت ۱۳۱ سریال ترکی زن (کادین)

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۳۱ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که در چهار سال گذشته پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۱۳۱ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۱۳۱ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۱۳۱ سریال ترکی زن (کادین)

سارپ از شنیدن صدای خنده و گریه های بهار طاقت نمی آورد و به جلو قدم برمیدارد که همان موقع جیدا از اتاق بیرون می آید و سارپ را می بیند و با اشاره به او می فهماند که خودش را نشان بهار ندهد. سارپ هم با ناراحتی برمی گردد. جیدا اول از همه به خدیجه خبر می دهد و بعد خدیجه هم یکی یکی به با خوشحالی و اشک شوق به بقیه خبر می دهد که شیرین برگشته است. بچه ها با شنیدن این خبر خوشحال می شوند و ساعت ها روی تخت بالا و پایین می پرند. پیریل گریه می کند و می داند که سارپ دیگر پیش او برنخواهد گشت. سوات سعی می کند او را آرام کند و به او اطمینان می دهد که سارپ برمی گردد. همان موقع سارپ به پیرل زنگ می زند و می گوید که در راه خانه است. پیرل از خوشحالی چشمانش برق می زند. خدیجه از راه می رسد و بهار را در آغوش می گیرد و بعد هم شیرین با دیدن مادرش محکم او را در آغوش می گیرد. خدیجه ته قلبش میدانسته که شیرین دختر خوبی است و دلش طاقت نمی آورد و برمی گردد. شیرین هم مدام به همه می گوید که نمیدانسته بهار مریض است وگرنه زودتر خودش را می رسانده. انور هم از راه می رسد. شیرین با دیدن او خودش را به آغوشش می اندازد اما انور عقب می کشد و بهار را در آغوش می گیرد و به او می گوید که از این به بعد بابا صدایش کند! شیرین کمی عصبی می شود اما لبخند می زند و جلوی خودش را می گیرد. عارف هم جلو می آید و دست بهار را در دست می گیرد. بهار در آخر به عارف می گوید که خیلی مراقب خودش باشد و عارف به او لبخند می زند. صبح، خدیجه صبحانه ی مفصلی برای شیرین تدارک دیده. انور از شیرین می پرسد که این چند روز کجا بوده؟ شیرین می گوید که پیش یکی از دوستانش بوده و انور از او می خواهد اسم دوستش را بگوید.

خدیجه از انور می خواهد که فعلا بیخیال این سوال کردن ها بشود. انور وقتی با خدیجه در اتاق تنها می شوند او را سرزنش می کند و می گوید که چرا نباید بدانند شیرین کجا بوده. خدیجه می گوید: «الان نباید هیچ چیزی بپرسیم و عصبانیش کنیم… باید صبر کنیم بعد پیوند هر سوالی داشتی بپرس انور. الان نمیشه. » مونیر پیش سوات می رود و می گوید که کسی را فرستاده و فهمیده که یشیم واقعا تصادف کرده است. سوات می گوید: «میگفتم نکنه آدمای نظیر گرفته باشنش! بهتر که تصادف کرد. » همان موقع یشیم به مونیر زنگ می زند و می گوید که همراه پول ها خودش را به ادرسی که می فرستد برساند. از طرفی نظیر به یشیم می سپارد تا بگوید که نظیر زنده است اما می داند که هیچکس حرفش را باور نخواهد کرد. بهار از دیروز که شیرین را دیده فکر می کند که همه چیز خواب و رویا بوده. او از جیدا می پرسد که شیرین از کجا متوجه بستری شدن او شده و برگشته؟ جیدا که جواب را می داند طفره می رود و سعی می کند ذهن بهار را از سوالات توی مغزش منحرف کند. دوروک در مدرسه به نیسان می گوید که وقتی در رویا بوده و پدرش او را بغل کرده حتی ریش پدرش به صورتش خورده. نیسان به او می گوید که پدرشان را در خواب ندیده و واقعا هردویشان سارپ را دیده اند اما دوروک قبول نمی کند و می گوید که دیگر هرگز پدرشان را نخواهند دید. وقتی همه دور بهار جمع شده اند، ژاله هم می آید و می گوید که در کل بهار ۱۵ روز در بیمارستان است و بعد مرخص می شود و حالش روز به روز بهتر خواهد شد. شیرین می گوید: «چرا یجوری رفتار میکنین انگار فقط بهار مهمه؟ من چی؟ من چند روز قراره درد بکشم؟ » ژاله می گوید: «تو نهایتا یه درد کمی تو رانت داشته باشی و بعد یه روز هم مرخص میشی! » خدیجه هم سعی می کند شیرین را آرام کند! عارف در کافه تریا بیمارستان به انور می گوید: «کی قراره همه چیزو به بهار بگیم؟ من هروقت که چشمم به دوروک میفته از خودم خجالت میکشم… » انور به او می گوید که بعد از عمل حتما به بهار زنده بودن سارپ را خواهند گفت. عارف که کلافه است می گوید که آرام و قرار ندارد و از دست خودش به خاطر دروغ هایش خسته شده و انور با ناراحتی به او نگاه می کند.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]

منبع این مطلب سایت حدولیاب است برای دیدن منبع اینجا کلیک کنید