خلاصه داستان قسمت ۱۹۲ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان + عکس


در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۹۲ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان را می توانید مطالعه کنید. با ما همراه باشید. این سریال ترکیه ای که یکی از پربیننده ترین و پربحث ترین سریال های شبکه تی آر تی محسوب می شود، بر اساس داستانی واقعی درباره بیماران یه روانپزشکی به نام گولسرن بوداییجی اغلو می باشد. پخش سریال ترکی آپارتمان بی گناهان در ژانر هیجان انگیز و درام در شبکه های ترکی از ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۰ بود و از شبکه های جم تی وی از شهریور ۱۴۰۰ روی آنتن رفت.

قسمت ۱۹۲ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان
قسمت ۱۹۲ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان

خلاصه داستان قسمت ۱۹۲ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان

صفیه در حال تمیز کردن اتاق هان هست که مدام خاطراتش با او در ذهنش زنده میشه و تمام سعیش را می‌کند تا با تمیز کردن افکارش را پراکنده کند و به این چیزها فکر نکنه. هان پیش صفیه میره و بهش میگه آبجی میشه کمی باهم دیگه حرف بزنیم؟ صفیه ازش می خواد که جلو نیاد و بهش میگه تو اینجا چیکار می کنی؟ چرا اومدی اینجا؟ اینجارو از اینی که هست کثیف تر نکن! تو حتی نفس هات هم کثیفه تو همه ما را مریض کردی! بابارو هم تو مریض کردی! از اینجا برو. هان دستش را به سمت صفیه دراز می کنه و ازش میخواد تا دستش رو بگیره و میگه من به هیچکس صدمه نمیزنم جز خودم! من این کارها را از روی لجبازی با مامان انجام دادم از قصد برای این که حرص بخوره آشغال ها را بغل می کردم اما چی میشه که الان تو دست منو بگیری و کنارم باشی؟ من از اونجایی که جایی نداشتم برای خلوت کردن برای درد و دل کردن به آنجا می‌رفتم! اما صفیه ازش دور میشه و ازش میخواد که نزدیکش نیاد و بهش میگه زمانی که من و گلبن آشغالامونو میبردیم واحد بالا تو مارو مسخره میکردی و میگفتی که شماها مریضین باید بریم درمانش کنیم! اما تو خودت می رفتی همون زباله‌ها را در آغوش می گرفتی!

با اونا بازی میکردی! خودم دیدم که مثل دیوونه ها می خندیدی و باهاشون حرف می زدی! اون حس تحقیر کردنی که بهم میدادی و هیچ وقت فراموش نمیکنم و نمیبخشمت. جیلان و ناجی از شنیدن صداهای آنها به واحد هان میرن. هان با چشمانی گریان و درماندگی آنجا را ترک می کند که جیلان به صفیه میگه چی میشد حالا دستشو میگرفتی؟ میدونی چرا اونجا را انتخاب می‌کرد؟ واسه اینکه درمونده بود چون خودشو لایق محبت و خوشبختی نمی دید! واسه همین اونجا می رفت و الان شما با این کارت بهش فهموندی که درست فکر میکرده و راهش درست بوده و الان هم میره همونجا پناه میبره سپس از اونجا میره! ناجی پیش صفیه میره و ازش می خواد تا کمی آروم باشه و میگه هان دیگه رفت کمی آروم باش اتفاقی نیافتاده! صفیه بهش میگه ناجی حداقل تو ازم چیزی پنهان نکن هرچی بود هر چقدر هم که سخت و بازم بهم بگو‌. ناجی یک لحظه یاد همان حمله مریضیش میفته و تو فکر فرو میده. ناجی از صفیه میخواد تا به همراهش به اتاقشان در واحد پایین برن صفیه ازش میخواد تا بذار واسه بعد چون خیلی کار داره و تمیزکاری اتاق هان زمان زیادی میبره اما ناجی او را متقاعد میکنه تا به پایین بیاد.

در اتاقشان یک کتاب به صفیه به مناسبت روز عشق هدیه میده و بهش میگه این یکی از همان کتاب هایی هستش که شب گذشته از روی عصبانیت رو‌ زمین انداختی خواستم بهت یکی از آنها را هدیه بدم تا هیچ وقت فراموش نکنیم اون شبو که دیگه تکرارش نکنیم. صفیه لبخند میزنه، ناجی به صفیه میگه دوست دارم از روی عشق و محبت بهم دست بزنی نه از روی عصبانیت و خشم! صفیه بهش میگه که ناجی این کار خیلی واسم سخته! تحت فشارم نزار، به زمان احتیاج دارم ناجی قبول میکنه و در ادامه میگه آدم ها کسایی که دوسشون دارن از روی عشق آنها را در آغوش می گیرند حتی اگه کثیف باشند اگه نتونن در آغوششان بگیرند باید دستشونو بگیرن و حتی اگه این کارم واسشون سخت بود کمترین کار اینه که پشتشونو خالی نکنم و کنارشان باشند. صفیه به ناجی میگه من شاید یه روزی موفق بشم تا دست تو رو بگیرم اما دست اون آدم فریبکار که یک عمر مارو بازی داد نه! در خانه حکمت زده میشود و صفیه و ناجی با باز کردن در با اسرا روبرو می‌شوند.

او به صفیه میگه از وقتی که رویا رفته خیلی تنهام و حالم بده ازتون می خوام تا نریمان را چند ساعتی بزارین بیاد پیش من تا باهم دیگه شام بخوریم‌ خیلی دلم گرفته. صفیه قبول نمیکنه که در آخر ناجی صفیه را نرم میکنه و باعث میشه که صفیه موافقت کنه. نریمان وقتی به واحد اسرا میره آنجا را میبینه که با شمع تزیین شده و اگه منتظر نریمانه. او خوشحال میشه و ازش میپرسه که اینجا چه خبره؟ اگه بهش میگه که خواستم امروز که روز عشقه با همدیگه تنها باشیم تا یه کمی وقت بگذرونیم. نریمان خوشحال میشه و شروع میکنند به خوردن خوراکی ها و حرف زدن. نریمان ازش می پرسه حالا چرا رز سفید خریدی واسم؟ اگه بهش میگه تا وقتی دیدم یاد تو افتادم مثل تو تمیز و پاکه. نریمان لبخند میزنه و با خنده بهش میگه اما میدونی وقتی بچه بودم مامانم منو انداخت تو سطل زباله و خواهرم نجاتم داده؟

اگه ابتدا میخنده اما وقتی چشمان پر از اشک نریمان را میبینه او را در آغوش می‌گیرد و احساس همدردی میکنه و بهش میگه من هم وقتی بچه بودم در حال غرق شدن و سوختن با آب داغ تو وان بودم پدر بزرگم اومده منو نجات داده آنها همدیگر را در آغوش می گیرند. در خانه اسرا زده میشه که اسرا با باز کردن در آنیل را میبینه که با کت و شلوار و موهایی مرتب بهش اژدهایی قرمز هدیه میده و میره او خنده‌اش می‌گیرد. سر میز شام حکمت سراغ هان را از صفیه میگیره که او میگه حالش مریض بود گفتم نیاد تو خونه که شما هم مریض نشین! حکمت بهش میگه اما وقتی تو مریض بودی اون تورو ترک نکرد و بیرون ننداخت، بلکه کنارت بود و ازت مواظبت کرد. صفیه با شنیدن این حرف ناراحت میشه که از پشت پنجره هان را میبینه که از اتاق آنیل به اونجا نگاه می کند صفیه سریعا پرده را به رویش می کشد…

بیشتر بخوانید:

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی آپارتمان بی گناهان + عکس

۰ ۰ آرا

امتیازدهی به مقاله