پنج‌شنبه , دسامبر 1 2022

خلاصه داستان قسمت ۴۹۳ سریال ترکی روزگاری در چکوروا + پخش آنلاین

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۴۹۳ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. با ما همراه باشید. این مجموعه ترکیه ای باء نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال مورات سراچ اغلو می باشد. نخستین قسمت از این مجموعه در تاریخ ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۸ از شبکه آ تی وی پخش شد.

قسمت ۴۹۳ سریال ترکی روزگاری در چکوروا
قسمت ۴۹۳ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

قسمت ۴۹۳ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

فادیک، راشد و غفور با جوریه وایسادن و دارن درباره بلایی که سر شرمین و بتول اومده صحبت می کنند. جوریه بهشون میگه واقعا خدارو خوش میاد همچین بلایی سرشون آوردن؟ دیگه آدم انقدر بد دل نمیشه ببین چجوری دارن گریه میکنن! حالا باید کجا برن؟ فادیک بهشون میگه شما نمیخواد غصه اونارو بخورید خودشون یه راهی پیدا میکنن. آنها با هم دیگه بحث میکنند که همان موقع زلیخا و جوریه از راه می رسند و ازش میپرسن که اینجا چه خبره؟ شرمین و بتول چرا دارن گریه میکنن؟ آنها براشون توضیح می‌دهند که وهاب اومده بود اینجا و از خونه پرتشون کرد بیرون و بعدش هم کلید ساز آورده بود و گفت قفل در عمارتو عوض کنه. زلیخا میگه شما به کارتون برسین به اینا کار نداشته باشید. سپس لطفیه بهش میگه میخوای چیکار کنی الان؟ اونا می خوان کجا برن بمونن؟ زلیخا میگه نمیدونم نمیتونم راهشون بدم عمارت که لطفیه تایید میکنه و میگه اون که اصلاً! زلیخا میگه اگه بخوام که خونه واسشون اجاره کنم عبدالقدیر یا حشمت پیداشون می کنند و بلایی سرشون بیارن چی؟

اونجوری عذاب وجدان میگیرم لطفیه میگه آره راست میگی آدم میمونه که چیکار کنه. غفور به زلیخا پیشنهاد میده که منو اوزوم تو یه اتاق پایین میمونیم بهشون بگین بیان خونه سرایداری تا زمانی که خونه پیدا کنن! زلیخا اول بهش میگه زندگی با یه دختر بچه توی اتاق خیلی سخته! واسه خودت خیلی سخت میشه اما غفور میگه اشکالی نداره اینجوری همینجان و زیر نظرشون دارین سپس زلیخا قبول میکنه و با لطفیه پیش آن ها میرن و بهشون بلا به دور میگن. سپس زلیخا بهشون میگه من نمیزارم شما بدون جا بمونید آنها اول خوشحال میشن و فکر می‌کنند که میخواد بگه بیاین تو عمارت اما زلیخا میگه که میتونید تا زمانی که خونه پیدا کنید تو خونه سرایداری بمونید شرمین تشکر میکنه و به بتول می‌گه وسایلو بردار سریع بریم اونجا. اما وقتی به خانه سرایداری می رسند بتول عصبانی میشه و میگه باورم نمیشه دیدی چه جوری مارو مسخره کرد؟ اومد بهمون خندید حالا انداخته مارو تو خانه سرایداری من اینجا نمیمونم! اینجا کثیفه. شرمین بهش میگه برو خداروشکر که همینم هست وگرنه باید تو خیابون میموندیم.

فکر کردی جایی میتونیم بریم؟ نه پول داریم نه جراتشو! چون هر جا بریم حشمت یا عبدالقدیر پیدامون می‌کنند و ما را میکشند اگه همین زلیخا نبود تا الان مرده بودی. بتول میگم من حاضرم بمیرم ولی این حقارتو قبول نکنم اما شرمین ازش میخواد تا خودشو بالا ندونه و میگه اگه به اینجا رسیدیم به خاطر توعه! تو این کارو کردی که به اینجا رسیدیم. تلفن عمارت زنگ میخوره که فکرت به زلیخا میگه رستوران جدید باز شده خواستم بهت بگم با همدیگه بریم اونجا شام بخوریم زلیخا میگه لازم نیست بیا اینجا با هم دیگه دور هم شام میخوریم دیگه، فکرت میگه اینجوری یه بهونه ای هم هست که ازت تشکر کنم به خاطر مواقعی که بالا سرم بودی تو بیمارستان، زلیخا قبول میکنه. سپس به فادیک میگه برای شرمین و بتول غذا ببر گشنه نمانند و بهش خبر میده که با فکرت بیرون شام میخوره حواسش به بچه ها باشه. شرمین در خانه نشسته و حسابی گرسنه اش هست و به بتول میگه اینجا هیچی نیست، معلومه که نباید غفور یخچالش پر باشه وقتی میره تو آشپزخانه عمارت از همه چی میخوره.

از بتول میپرسه که الان شام چیکار کنیم؟ بگیم لامعجون یا کباب بیارن یا برم تخم مرغ بگیرم؟ همان موقع در خانه شان به صدا درمی آید و با باز کردن درب با فادیک و سینی از غذا روبرو میشه. فادیک میگه خان خانوم اینو براتون فرستاده گرسنه نمونید شرمین تشکر میکنه و میگه از طرف من از زلیخا هم تشکر کن. شرمین به بتول میگه تا سرد نشده بیا بخور اما بتول می‌گه الان باورم نمیشه! نشستی غذا میخوری؟ متوجه ای که تو خونه سرایداری هستی؟ شرمین میگه آره نخورم چیکار کنم؟ پاشو بیا غذا بخور اما بتول می‌گه ولی من دست نمیزنم! شرمین میگه باشه همه رو خودم میخورم. زلیخا سر قرار با فکرت میره وقتی میرسه فکرت ازش استقبال می کنه و بهش میگه ازت خیلی ممنونم بخاطر همه مراقبت هایی که تو بیمارستان ازم کردی زلیخا میگه دیگه از این حرفا نزن فکرت بهش میگه وقتی داشتم با جون دست و پنجه نرم میکردم تصمیم گرفتم که دیگه حرفی تو دلم نزارم بمونه و احساساتمو بیان کنم.

سپس انگشتر حلقه ای که واسش خرید بود را از تو جیبش در میاره و تا میخواد به زلیخا نشون بده و ازش خواستگاری کنه هاکان از در وارد میشه. زلیخا از دیدن هاکان جا میخوره و میگه تو از کجا فهمیدی اینجاییم؟ خوش اومدی. فکرت با دیدنش تعجب میکنه و زلیخا بهش میگه در واقع باید از هاکان تشکر کنی جون هیچ کسی راضی نبود که تو رو عمل کنه فقط یه دکتر تو سوئیس قبول کرد که اونم هاکان آوردتش. فکرت با ناراحتی تشکر میکنه و میگه پس من یه بار دیگه بهت بدهکار شدم و انگشترو تو جیبش میزاره. بعد از آنجا فکرت با چتین به رستوران میره ک درد و دل میکنه و میگه تا اومدم بهش بگم دوسش دارم دیدم دست به دست هاکان روبرو نشستن. من چه جوری میتونم به زندگیم ادامه بدم در حالی که آنها میخوان ازدواج کنند؟ من چجوری زندگی کنم بدون زلیخا؟

فردای آن روز فردی به عمارت میاد و به زلیخا میگه داره همسرم میمیره بهم کمک کنیم! زلیخا میگه تو کی هستی؟ او میگه من نگهبان یکی از زمین‌هاتونم همسرم بارداره و داره بچه به دنیا میاد نمیدونم باید چیکار کنم حالش بده. زلیخا به آیکوت زنگ میزنه و بهش میگه ماجرارو او میگه شاید به دکتر احتیاج داشته باشه خودم الان راه میفتم میام اونجا و باهم دیگه میریم. آیکوت و زلیخا و غفور به همراه اون مرد به سمت آدرس میرن. حشمت به چاوش میگه امروز زلیخا میمیره نقشه ای کشیدم که وقتی از روی پل رد میشه بیوفته تو دره و الان افرادم اونجان و دارن طناب‌های پل را پاره میکند. چاوش با شنیدن این خبر خودشو سریع به شرکت زلیخا میرسونه اما میبینه هاکان اونجا نیست سپس به سمت گاراژ عبدالقدیر میره و ماجرا رو بهش میگه. او با تمام سرعت به آدرسی که چاوش میده حرکت می کنه….

بیشتر بخوانید:

(بخش سوم) خلاصه داستان قسمت اول تا آخر فصل پنجم سریال ترکی روزگاری در چکوروا

۰ ۰ آرا

امتیازدهی به مقاله

اگر اطلاعات و یا تصاویری در این صفحه به اشتباه درج شده در قسمت دیدگاه (پایین صفحه) اعلام کنید تا اصلاح و یا حذف شود

....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *